X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی






















ناله های بیصدا

در این وبلاگ برای هیچکس نمی نویسم برای دل خود می نویسم شاید گره از بغضش بگشایم

نمیدونم چند وقته ننوشتم ... نمیدونم دلم کجاست ... یک جایی گمش کردم ... یادم میاد براش علامت گذاشته بودم که گمش نکنم ولی....همون علامت را هم گم کردم ...بعضی وقتها با خودم فکر میکنم خدا من را از یاد برده ... اینقدر که دیگه حتی دلش نمیخواد صدامن را بشنوه ... امشب با باران اینجا چشمهای من هم داره می باره ... ولی نمیدونم چرا ذره ای از ابرهای آسمونش کم نمیشه ... تا کی باید منتظر رنگین کمون بنشینم ... نکنه دیگه آفتابی نشه تا رنگین کمون هم پیداش بشه ... نمیدونم حال و روز من را چند نفر دارن ؟ ولی این را میدونم که خیلی بده که در جمع باشی و تنها ی تنها باشی حتی از خود خدا هم تنهاتر ...روانشناسها به این چی میگن ؟... آهان افسردگی ...آیا من دچار افسردگی شدم یااینکه افسردگی جزئی از منه ...شاید همخونه امه...میدونید دلم چی میخواد... دلم قهقهه ی مستانه ی بی خیالی دوران کودکی میخواد... اووووووووووووووه خیلی ازم دوره اون سالهای بی خیالی ... کاش می شد مصداق حرف وودی آلن میشد که میگه : اگر این بار بدنیا آمدم میخواهم از انتها شروع کنم ... از مردن برخیزم  ...زانوان خمیده ام صاف شوند ... سپس روز به روز جوانتر شوم.. روزهایم زیباتر شود ... به کودکی و بی خیالی برسم ... همه کارهایی که دلم میخواسته انجام بدهم و انجام ندادم را انجام دهم ... فراتر از هر خیالی به بازی بپردازم ... ترو خشکم کنند ... چهاردست و پا بر روی زمین راه برم و در انتها با یک ارضا به سوی عشق بروم... چه خوب بود که زندگیمان دوباره از انتها به ابتدا می رسید ...آنگاه پایانمان آغاز بود ....

نوشته شده در 1390,10,16ساعت 07:33 ق.ظ توسط یاسمن نظرات (1)


Design By : Pichak