ناله های بیصدا

در این وبلاگ برای هیچکس نمی نویسم برای دل خود می نویسم شاید گره از بغضش بگشایم

ااین روزها خیلی بیشتر از همیشه دلتنگ هستتم . دلتنگ برای هرچه که در رویاها داشتم و حالا حتی در رویاهام هم خبری از اونها نیست . هرچی به گذشته فکر میکنم تا روزنه ای از خوشبختی در آن پیدا کنم و به اون روزنه  دلخوش باشم چیزی دستگیرم نمیشه و دست خالی دوباره به حالم بر میگردم . امروز داشتم از خدای خودم گلایه میکردم . گلایه  از سرنوشتی که برایم رقم زده که در آن هیچ دستی نداشتم . بدنیا آمدنم ... بزرگ شدنم ... ازدواجم ... فرزندانم .. . بنای زندگیم ... همه و همه را تا به امروز با هزاران التماس از او گرفته ام ... گاهی با خود فکر میکنم این که میگویند هرکس خود بنای زندگی اش را می گذارد اشتباه است . در بعضی جاها ما هیچ دخل و تصرفی در این سرنوشت نداشتیم . همه چیز سلسله وار و مثل یک سریال از قبل نوشته شده اتفاق افتاده ... تا به امروز هرچه بوده تلاشم بوده برای بهتر شدن حالم ... برای اینکه بتوانم خود را به کوچه علی چپ بزنم و زندگی ام را برپایه اصول خودم بنا کنم اما هربار دست خالی تر از قبل بوده ام . امروز خیلی تنها تر از دیروزم ...من در این غربت از خیلیها دلگیرم که بی گناه من را به دار تنهایی آویخته اند ... صرفا به این دلیل که نمیتوانم مانند آنان خود را به رنگهای مختلف در بیاورم ... من همینم ... من ساده و بی هر گونه آلایشی ... خود خود من ...اگر کسی را دوست دارم واقعا دوست دارم ... تظاهر نمیکنم ... اگر با کسی دوستی میکنم  صادقانه و بدون هرگونه نیرنگی است و تا قیام قیامت هم بر این دوستی می مانم ... اما  کسانی که من آنان را دوست خود می دانم  نمیدانم چرا دوستی من با خویش را پنهان می کنند از دیگران ... مثل اینکه ننگ باشد برایشان... فردی ( نمیتوانم بگویم دوست چون معنای دوست فراتر از این روابط سطحی ویک طرفه ای ست که داریم ) را در این غربت برای هم صحبتی و همزبانی انتخاب کرده ام که ...آنجا که در توانم بوده دلم را با دلش یکی کرده ام ... برای غمهایش گریه کردم و برای خوشیهایش پا به پایش دلخوش بودم ... برای آرزوهایش دعا کردم  تو گویی این خود من هستم که چیزی را از خدا میخواهم ... اما می بینم او اینطور نیست ... در روابط بین خودمان ادعای فراوانی در دوستی دارد ... اما از اینکه دیگران این را بفهمند می هراسد ... بارها شاهد بوده ام که این دوستی را چگونه کتمان کرده و انکار کرده ... وای که چقدر از انکار شدن بیزارم ... از اینکه باشی و نیستت حساب کنند... من در همه جای زندگی به حساب نیامده ام ... شاید در دفتر خدا نامم از قلم افتاده ... من غریبم ... غریبه ای در میان آشنایان ... غریبه ای در میان بندگان مورد توجه خدا... خدایا از این غربت رهایم کن...

...سرم در دوران است ... هزار بار با خدا گفته ام که آمدنم دست خودم نبوده اما رفتنم را خودم میخواهم رقم بزنم اما.... شهامتش را ندارم ...هر چه در این سالها دویدم همه هیچ و پوچ شدند ... انگار هیچ بوده ام ...در خلاء دست و پا میزنم ... اکسیژن کم میاورم ... قفس سینه ام باز باز است اما مرغ دلم به این قفس عادت کرده .... نه میپرد ... نه می خواند....طعم همه چیز برایم تلخ تلخ است ... حتی از وجود عزیزترین تکه های وجودم نیز لذت نمیبرم ... یک نوع بی تفاوتی گریبانم را گرفته ... یک نوع پوچی ... به امید گنجی این دل خاکی را کندم و کندم و کندم ... عاقبت به هیچ رسیدم ... خدایا رهایم کن ...

نوشته شده در 1390,12,02ساعت 05:50 ق.ظ توسط یاسمن نظرات (0)


Design By : Pichak